تبليغاتX
غــــ..ـــــ...ـــ ـــــم تنهـ.ــــایی

همه چی از دور قشنگه..حتی آدما...نزدیک که بشی گندش در میاد

mgh یه دنیا ممنووووون

داداش خودمی ی ی ی ی ی و اصل کاری>:D<

تا حالا داداشیه نازی عین تو نداشتممم

مراین آهنگ وبمو داداشم درست کرده کدشوو

+ تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388ساعت نويسنده ஜ...فی فی...ஜ
 کجایی فاخته؟یه خبری چیزی!!!!نظراتو برداشتی؟چرا؟

اینو همیشه یادت باشه:

آدم یه اشتباه رو تا چند بار میتونه ببخشه و فراموش کنه، اما تکرار دوباره و صد باره ی اون باعث میشه نه تنها بخشیدن رو باور نکنم، بلکه مطمئن بشم که هیچ آدمی به مرور زمان عوض نمیشه و این وسط فقط چیزی که باقی میمونه دلسری و بی اعتمادیه.

فرقی نداره من باشم یا تو ...

من خواب دیده ام که کسی می آید"

.

.

فروغ جان!

دیدی

خواب زن چپ بود؟

می شود خطوط کف دست را عوض کرد به دلخواه بر وفق مراد ؟نه جدی اگه میشه بهم بگین!

دیروز حرف صادق شد

یاد یه حرفش افتادم

میدونی....خدا داره اون بالا فرنی میخوره و به ما میخنده .. تو هم بخند رفیق!

+ تاريخ یکشنبه یکم آذر 1388ساعت نويسنده ஜ...فی فی...ஜ
زن و مرد جوانی سوار بر موتور بر دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: "یواش تر برو من میترسم."

مرد جوان: "نه اینجوری خیلی بهتره."

زن جوان: "خواهش می کنم، من خیلی می ترسم."

مرد جوان:"خوب، اما اول باید بگی که خیلی دوستم داری."

زن جوان: "دوستت دارم، حالا می شه یواش تر برونی؟"

مرد جوان:"باشه، به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری بذاری رو سر خودت، آخه اذیتم میکنه، نمی تونم برونم."...


روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شد: بر خورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین در گذشت و دیگری زنده ماند.

مرد متوجه شده بود که ترمز خالی شده. بدون اینکه زن جوان متوجه شود کلاه کاسکت خود را با ترفندی به او می دهد، تا برای آخرین بار دوستت دارم را از او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند...

+ تاريخ شنبه سی ام آبان 1388ساعت نويسنده ஜ...فی فی...ஜ
 جلوی اینه وایمیستم...

خودم و نگاه می کنم ...

زل می زنم تو چشام ...

با خودم میگم ... دختر جون دنبال چی می گردی ...؟

یه حسی میگه ... دنبال یه چیز خوب تو عمق عمق  چشام ...

یه چیزی که ثابت کنه...

من همونم که تو افریدی ... یه ا د م ...

اما ... هه هه ...

از چشام بدم میاد ... چشامم بهم دروغ میگه ...

ته ته چشام به یه جا می رسه ...

به یه سوال ...

خدایا ...مگه نمیگن تو خیلی خیلی مهربونی ...

پس این جهنم کوفتی چیه که همرو اسیر خودش کرده...؟

اگه تو این همه مهربونی ... اگه این همه بخشنده ای ...

چرا به بنده هات اجازه میدی این قدر بیرحم نشونت بدن ...

چرا خدا جون ...؟ چرا ...؟!

+ تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت نويسنده ஜ...فی فی...ஜ |
دنیایی و برام ساخته بودی

که مثل یک حباب تو خالی..

هر لحظه بزرگ و بزرگ تر میشد..

بالا تر می رفت و به سمت آسمون پر می کشید..

اونقدر بالا رفت تا یه پروانه بی هوا! پرش به اون

حباب گرفت و ..

ترکـــــــید..

خیسم..

و دارم

درد میکشم.

فقط..فقط..لطفا...

خفه شو!یک  ثانیه! یک لحظه!

بزار فک کنم!بزار بفهمم چرا؟کجای کار اشتباه بود؟

چه بی صدا میمیرم..

چه بی صدا دست هایت

جدا میشود ..

و نگاهت دل میکند..

چه آرام گم میشوم در آغوش هیچکس..

چه تلخ میگریم..

باورم را کسی امشب خط زد..

پ.ن:یکم مغزم میخاره.. همین!

از :* حالم بهم میخوره!
از :X هم همینطور

مخصوص یکی از دوستام:

دلت که میگیرد انگار بغضت را به من منتقل میکنی..

میخواهم حداقل برای تو گریه کنم..نیا صداایم را که میشنوی!؟

گریه نکن...دلخوری نداشته باش...بر میگردد

 

پ.ن: خددددددااااااااا مگه تو ماله همه نیستیییی ؟؟؟؟

+ تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت نويسنده ஜ...فی فی...ஜ
Playground school bell rings again
Rain clouds come to play again
Has no one told you she's not breathing?
Hello I'm your mind giving you someone to talk to
Hello

If I smile and don't believe
Soon I know I'll wake from this dream
Don't try to fix me, I'm not broken
Hello I am the lie living for you so you can hide
Don't cry

Suddenly I know I'm not sleeping
Hello I'm still here
All that's left of yesterday

چه قدر دیشب با این آهنگ آروم شدم...

داشتم از این شهر می‌رفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی سفید آرزوها
که رفت و غرق شد
سپاس‌گزارم از تو
اما
این فقط می‌تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و
تو صدایم کنی
می‌خواهم بگویم
نجاتم دادی
تا اسیرم کنی
من با کنایه حرف می‌زنم!

هر وقت دلم میگیره

 بیشتر میخندم

 انقدر که همه میگن چه شاده ...

اما هیچکی نمیدونه دلم خیلی پره....

اوصولا تازگیا با هیشکی حال نمیکنم 

 حتی شما دوست عزیز...

وقتی بارون میباره;وقتی دلم دستات و میخواد که توی دستام بزاری و دوتایی باهم٬بریم و بریم و بریم...تا بی نهایت؛به کی باید پناه برد؟!سرم و باید روی زانوی کی بزارم و هق هق کنم..تا خالی شم..تا دیگه وقتی بغض میکنم..نترسم؟

+ تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت نويسنده ஜ...فی فی...ஜ